Aftabedel Print Banner
چهارشنبه 3 مهر 1398 / 08:23|کد خبر : 9586|گروه : بنیاد حفظ آثار و دفاع مقدس

روایتی از زندگی بانو سکینه بعد از سال‌ها دوری فرزند/ کردستان لیاقت شهیدی همچون شهید فهمیده را داشت

روایتی از زندگی بانو سکینه بعد از سال‌ها دوری فرزند/ کردستان لیاقت شهیدی همچون شهید فهمیده را داشت

او را ننه سکینه صدا می زنند، با اینکه چیزی به پایان دهه ی 80 زندگیش باقی نمانده است اما همچنان از دوری فرزندش برایمان می گوید که آرزو دارد بار دیگر پسرش را بغل کند واز دلتنگی هایش برایش بگوید...

سكينه سلطانيان مادر شهید یدالله محمدی در گفتگو با خبرنگار آفتاب دل می گوید: من در روستای گِرگِر از توابع شهر موچش ـ کامیاران ـ زندگی می کردم و همسر مرحومم از اهالی روستای بلبان آباد از توابع شهرستان دهگلان بود. همسرم برای کار به روستای ما می آمد و همان زمان من را از خانواده ام خواستگاری کرد و من و همسرم بعد از ازدواج برای ادامه زندگی راهی روستای بلبان آباد شدیم و بعد از مدتی هم راهی سنندج شدیم.

 

 

 من صاحب یازده فرزند قد و نیم قد بودم و یدالله فرزند هشتم خانواده بود که در هفدهمین روز از آذرماه سال 1351 در روزستای بلبان آباد دیده به جهان گشود. یدالله وقتی به سن مدرسه رسید، علی رغم تمام مشکلاتی که داشتیم نامش را در مدرسه روستا ثبت نام کردیم و یدالله راهی مدرسه شد. آن روزها امکانات آموزشی کمی در اختیار دانش آموزان قرار داشت و ما هم که وضعیت مالی مناسبی نداشتیم از این لحاظ در مضیقه بودیم، اما یدالله یک بار زبان به گلگی باز نکرد و همیشه با لبخندی که به لب داشت خودش را راضی نشان می داد.

 

 

 تازه انقلاب به پیروزی رسیده بود و منطقه در وضعیت نا امنی قرار داشت. همان روزها ما راهی شهر سنندج شدیم و یدالله برای ادامه تحصیل در مدرسه ثبت نام کرد. سال 1362 یدالله در بسیج دانش آموزی مدرسه اش عضو شد و آمدن و رفتن هایش به خانه نسبت به قبل تغییر کرده بود.

 

 

 یک روز غروب بعد از تعطیل شدن مدارس، هرچه منتظر ماندم خبری از یدالله نشد. مدرسه تعطیل شده بود، اما خبری از یدالله نبود. آن شب تا صبح نخوابیدم و مقابل درب خانه منتظر یدالله ماندم. صبح زود به مدرسه رفتم تا جویای حال یدالله شوم. یکی از مسئولین مدرسه گفت: دیروز تعدادی از دانش آموزان به صورت داوطلب راهی مناطق عملیاتی شده اند و یدالله هم که دوره های آموزش نظامی را در بسیج دانش آموزی پشت سر گذاشته است، در میان این دانش آموزان راهی مناطق عملیاتی شده است.

 

 

 مانده بودم که یک دانش آموز ده، یازده ساله چه طور می تواند به جبهه اعزام شود. نمی دانم چه طور رضایت نامه را درست کرده بود و بدون اینکه به ما بگوید راهی مناطق عملیاتی شده بود. اگر به خانه خبر می داد ما به خاطر سن و سالش حتماً مخالفت می کردیم و به همین خاطر یدالله بدون اینکه به ما بگوید راهی جبهه شده بود.

 


 يدالله يك روز براي رفتن به مدرسه از منزل خارج شد و برنگشت، به مدرسه‌اش رفتيم و از مسئولين مدرسه سؤال كرديم، آنها هم از او اطلاعي نداشتند، چهل روز از ناپديد شدن او سپري گشت، ما به هر جايي كه تصور مي‌كرديم ممكن است آنجا رفته باشد سر زديم، اما خبري نبود، بالاخره يك روز يكي از آشنايان كه كارمند آموزش و پرورش بود، به ما خبر داد كه يدالله به عضويت بسيج درآمده و به جبهه رفته است. از اينكه با سن كم به عضويت بسيج درآمده و بدون اطلاع ما به جبهه رفته است تعجب كرديم گفت شما خبر نداريد، ايشان چهار سال است كه در بسيج خدمت مي‌كند. مدتي از اين جريان گذشت، روزي جلوي در بوديم كه ديدم يدالله آمد، او را بغل كردم و گفتم اين مدت كجا بودي؟ چيزي نگفت و داخل خانه شد. فقط شنيدم كه گفت: مادرجان! در جبهه بودم.

 


فرداي آن روز كتابهايش را برداشت و گفت و به مدرسه مي‌روم، بعضي شبها به منزل نمي‌آمد، وقتي علت نيامدنش را سؤال مي‌كرديم، مي‌گفت: شبها هم درس مي‌خوانم، در حالي كه شبها در پايگاه بسيج بود.

 

 

 كم كم كار به جايي رسيد كه چهل روز چهل روز به جبهه مي‌رفت. گفت: مادر جان! من عضو بسيج هستم ولي دوست ندارم كسي از اين جريان اطلاع داشته باشد. 

 

 

او مرتب به جبهه مي‌رفت، بار آخر كه به جبهه رفته بود، به اتفاق تعدادي از رزمندگان به ديدار امام راحل (ره) مشرف شده بود، گويا بخاطر رشادت و شهامتش تشويق شده بود و قرار شده بود جايزه‌‌اي از طرف دفتر حضرت امام براي او بفرستند.

 


 او چون در جبهه بود، موضوع گرفتن جايزه را پيگيري نكرده بود، مدت زيادي از اين ملاقات نگذشت كه به شهادت رسيد و آن يادگاري حضرت امام را هم نتوانست دريافت كند.

 


يدالله به حدي متواضع و مخلص بود كه حتي نشاني منزل خود را به بسيج نداده بود، طوري كه هنگام شهادتش چند روز دنبال منزل ما گشته بودند تا آن را پيدا كنند و خبر شهادتش را به ما بدهند، خبر را مستقيماً به من ندادند.

 


 مادر يكي از شهداي محلة ما به منزلمان آمد و گفت: يدالله مجروح شده، الآن هم در بيمارستان است. گفتم به خدا قسم او شهيد شده، چون تا كنون چندين بار در جبهه مجروح شده اما چيزي به ما نگفته بود، حتي يكبار پايش را ديدم كه تازه جراحتش التيام! يافته بود، گفتم: يدالله جان! پايت چه شده؟ گفت: چيزي نيست مادر! زمين خورده‌ام، يدالله واقعاً يك بسيجي گمنام بود، با آنكه مدتها با جنگ و جبهه الفت داشت و در بسيج خدمت مي‌كرد، تا لحظة شهادتش همسايگان و حتي اقوام ما از جبهه رفتن او بي اطلاع بودند.

 


«بسيجي مؤذن»


يدالله صوت بسيار زيبا و دلنشيني داشت و در پايگاه بسيج مؤذن بود، قرآن را زيبا تلاوت مي‌كرد، ايمان و حجب و حياي بسيار بالايي داشت. يك روز در كوچه نشسته بودم، ديدم يدالله آمد. داخل كوچه تعدادي خانم نشسته بودند يدالله مسيرش را عوض كرد، دور زد تا از كنار زنها عبور نكند وقتي به خانه رسيد گفتم: يدالله جان! چرا راهت را دور كردي و از مسير ديگري آمدي؟ خودت را خسته مي كني. گفت: مادر عزيز! مگر نديدي زن‌ها توي كوچه نشسته‌بودند، دور بودن از نامحرم بهتر است.


«دوست دارم گمنام باشم»


وقتي به منزل مي‌آمد هميشه يك گوني دستش بود، كه لباسهاي بسيجي‌اش را داخل آن مي نهاد، گفتم: پسرم! چرا با لباس به منزل نمي‌آيي؟ تو كه براي دفاع از عقيده و آرمانت آن را بر تن كرده‌اي، ‌گفت: مادر دوست دارم براي هميشه گمنام باقي بمانم، او گمنام به بسيج رفت، در كمال گمنامي بارها در جبهه حضور پيدا كرد و در وقت شهادتش نيز كسي منزل و مأواي او را نمي‌شناخت.


«من براي اسلام به جبهه مي‌روم»


آخرين بار كه مي‌خواست به جبهه اعزام شود، حالت عجيبي داشت، وضعش با هميشه تفاوت داشت، عجول شده بود. هميشه تسبيحي به همراه داشت، در آن روز تسبيح را به زمين انداخته بود و خود متوجه آن نبود، تسبيح را برداشتم و گفتم: يدالله جان! تسبيحت را جا نگذاري! گفت: كجاست؟ دنبالش مي‌گشتم، ديدم رنگ شهادت بر چهره‌اش نشسته است، دلم گواهي ‌داد كه اگر اين بار به جبهه برود به شهادت مي‌رسد، خواستم منحرفش كنم، گفتم: عزيزم چندين بار به جبهه رفته‌‌اي، تكليف از تو ساقط است، نرو! شهيد مي‌شوي، تو كه حقوقي نمي‌گيري، چرا به جبهه مي‌روي ؟ احساس كردم از حرفهايم خيلي ناراحت شده است. گفت: مادر من! به جبهه مي‌روم تا اسلام و حكومت اسلامي پيروز شود و دين برقرار بماند. براي اينكه مرا متوجه اشتباهم بكند گفت: مادر! آيا اگر دزدي به خانة تو بيايد و آنرا غارت كند، او را بي‌گناه مي دانيد و او را به حال خودش رها مي كني به شوخي گفتم آري چه اشكالاتي دارد. گفت نه اين حرف شما منطقي نيست، شما هم جدي نمي گوييد.


آخرین نامه شهید یدالله محمدی از جبهه جنوب به خانواده اش

« به نام ایزد قادر و توانا »
 
خانواده خوب و مهربانم، سلام این حقیر را از دور دست های غربت پذیرا باشید. آرزو دارم که همواره صحیح، سلامت و منصور باشید و بتوانید قله های پر پیچ و خم سعادت را با دل و جان فاتح شوید. و امیدوار باشید که خداوند وعده داده است که مستضعفان وارثان زمین اند.


 
از خداوند عادل تقاضا دارم هر روزتان پر از خوشی، کامیابی و ترقی باشد. برادر عزیزم ـ علی اشرف محمدی ـ اولین نامه شما در اهواز به دستم رسید که در آن چیزهایی در مورد وصیت نامه نوشته بودید که من متأسفانه سر در نیاوردم.


شما زحمت بکشید و در نامه بعدی در مورد اینکه چه کسی وصیت نامه را به شما داده است؟ آیا وصیت نامه خط خودم بوده است؟ ..... توضیحاتی بنویسید.
 
از جانب من به خدمت پدر و مادرم و همه اهل خانه سلام برسانید، امیدوارم همواره تندرست و سلامت و پیروز باشید.


 
یک بار دیگر سلامت شما را از درگاه خدای حق پرستان طلب می نمایم و آرزوی عزت و سربلندی برای همه شماها را در سر می پرورانم.


 
آرزومندم خداوند بزرگ به شما و همه بندگان زجر کشیده مثل شما، صبری جمیل عطا فرماید؛ زیرا که شما در زیر آزمایش الهی قرار دارید و اگر صبر نداشته باشید نمی توانید از زیر این آزمایش سالم بیرون بیایید. بحمدالله حال بنده حقیر خوب است و هم کنون در اهواز هستم. هماهنطور که قبلاً هم تذکر داده ام، باز هم به اطلاع می رسانم که نگران من نباشید، چون جای من خوب است.


 
انتهای پیام/

 



برچسب ها :


نظرات کاربران :

اولین نفری باشید که در مورد این مطلب نظر می دهید!

دیدگاه های ارسالی شما، پس از تایید توسط مدیریت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

نام *
 

کد امنیتی
 
   

ADS

ADS

اینجا محل تبلیغات شماست

ADS

 
جدیدترین ها / پربازدیدترین ها
Aftabedel Telegram Channel