Aftabedel Print Banner
دوشنبه 28 مرداد 1398 / 10:46|کد خبر : 9522|گروه : اخــبــار زنــان

شهید کُردستانی که در سجده نماز به دیدار حق پیوست/ تنها یادگاری که بعد از 31 سال به دست همرزش رسید

شهید کُردستانی که در سجده نماز به دیدار حق پیوست/ تنها یادگاری که بعد از 31 سال به دست همرزش رسید

فرزند شهید ملا محی الدین بیانی می گوید: زمانی که پدرم به شهادت رسید تنها دو سال سن داشتم و در این زمان دو بار به خوابم آمد که بار آخری از من خواست تنها یادگاریش که یک ساعت مچی در پیش من بود را به دست همرزمش سردار رجبی فرمانده سپاه کردستان برسانم و حال خوشحال هستم که بعد از مدتها همچنان آن ساعت را در دست وی می بینم.

به گزارش آفتاب دل، شهدا انسان‌های زمینی بودند که توانستند بال و پر از منجلاب دنیایی بکشند و به سوی آسمان پرواز کنند. گاهی شهدا را برای خودمان انسان‌هایی فرا زمینی می‌سازیم. البته شکی در این نیست که آنها متمایز از افراد معمول جامعه‌اند چرا که عموم مردم نمی‌توانند دست از پیروی از نفس خویش بکشند و حوائج دنیایی آنها را می‌برد آنجا که خاطر خواه اوست اما شهدا خواصی هستند که بر نفس عماره خویش غلبه کردند و قطعا قدم گذاشتن در راه سخت بندگی عاقبتی نیست جز عند ربهم یرزقون شدن و تا ابد زنده ماندن.

 


در این راه به منزل شهید ملا محی الدین بیانی رفتیم شهیدی که در سال 1365 توسط ضد انقلاب در هنگام سجده نماز ترور و به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد.

 


نجیبه خانم که دهه ی 60 زندگیش را سپری کرده است از همسر شهیدش برایمان می گوید؛ ملا محی الدین از انسان هایی بود که همیشه حرف حق تکیه کلام او و شناخته شده در میان مردم خاص و عام بود، انسانی پاک و بی آلایش که از فساد و تباهی حکومت شاهنشاهی و مظالم آن تنفر داشت لذا به مقابله با آنها پرداخت که ساواک وی را شناسایی و به 18 ماه حبس محکوم کردند اما او از مبارزاتش دست بر نداشت تا اینکه در شب عاشورای حسینی و زمانی که در اتاقش مضغول نماز خواندن بود در هنگام سجده با شلیک ضد انقلاب که به منزل ما حمله ور شدند وی را به شهادت رساندند.

 


ما صاحب 6 فرزند بودیم (5 دختر و یک پسر) که همه فرزندان دارای تحصیلات عالیه هستند و در هنگام شهادت پدرشان خردسال بودند.

 

 


زندگینامه شهید:


حاج ماموستای شهید ملا محی الدین بیانی در اولین روز از شهریور ماه سال 1320 در روستای کیلانه از توابع شهرستان سنندج دیده به جهان گشود. پدرش عزیز نام داشت و کشاورز سخت کوشی بود. محی الدین چند روز پس از تولد مادرش را از دست داد و تربیت و پرورش او بر عهده پدرش قرار گرفت.

 


ملا محی الدین از شش سالگی به مدرسه رفت و همزمان با مدرسه نزد روحانی روستا به آموحتن علوم دینی مشغول شد و پس از اخذ مدرک ششم ابتدایی مدرسه را رها کرد و به تحصیل علوم دینی پرداخت. ملا محی الدین به جهت اینکه در یک خانواده مذهبی به دنیا آمده بود، از همان دوران کودکی با مسائل دینی آشنا شد و زمانیکه تلاوت قرآن را می آموخت با تلاوت خود هر صبح و شام، پدرش را خرسند می کرد و روح مادرش را شاد می کرد.

 


 ملا محی الدین وقتی به هجده سالگی رسید به خدمت نظام وظیفه فرا خوانده شد. در زمان سربازی در شهر قم توفیق آشنایی با یکی از روحانیان مبارز و انقلابی حوزه علمیه قم را پیدا کرد و این آشنایی سبب شد که ملا محی الدین از فساد و تباهی حکومت شاهنشاهی و مظالم آن بیشتر آگاه شود. ملا محی الدین از آن پس به مبارزه جدی علیه رژیم شاه پرداخت و به همین سبب مدتی به زندان افتاد. وی پس از پایان خدمت وظیفه به شهر سنندج آمد و با روحانی مبارز شهید ملا صالح خسروی آشنا شد.


 
ملا محی الدین همگام با ملا صالح خسروی اذهان مردم را نسبت به خیانت و ستم سلطنت پهلوی و عمال آن آشنا می ساخت. وقتی سخت گیری های حکومت نسبت به وی زیادتر شد مجبور شد در روستا ساکن شود، در این زمان بود که ازدواج کرد و صاحب فرزند شد. پس از چندی دوباره به سنندج بازگشت و به مبارزات خود ادامه داد تا اینکه ساواک وی را شناسایی و دستگیر کرد و ملا محی الدین به هجده ماه حبس محکوم شد.
 ملا محی الدین پس از پیروزی انقلاب اسلامی به عضویت سپاه پاسداران درآمد؛ ایشان جانبازی در راه حق را برترین معامله با خداوند می شمرد و زمانیکه احساس کرد استقرار حکومت اسلامی اهمیت بیشتری دارد مغازه خود را فروخت و به عضویت سپاه پاسداران درآمد و برای پاکسازی شهر سنندج از لوث وجود گروهک های ضد انقلاب فداکاری بسیاری کرد.


 
ملا محی الدین مسئولیت تیم های ضربت در پایگاه مختلف سنندج را عهده دار شد؛ وقتی مسئول دسته ضربت در پایگاه های مختلف سنندج شده بود برای اعضای پایگاه ها کلاس قرآن و احکام برگزار می کرد و پیوند خود و نیروهایش را با قرآن مستحکم تر می ساخت. ایشان مدتی نیز مسئول بسیج عشایر در روستاهای شهرستان سنندج بود. آخرین مسئولیت ملا محی الدین سرپرستی تبلیغات گردان ضربت سنندج بود.


 
تلاش و مجاهدت خاصانه ملا محی الدین بیانی در جهت حفظ و تداوم حکومت اسلامی موجب شد که گروهک های ضد انقلاب نسبت به ایشان کینه به دل بگیرند و در روز بیست و چهارم شهریور ماه سال 1365 به خانه اش حمله ور شوند و وی را در شب عاشورای حسینی و در مقابل چشمان مضطرب خانواده اش به شهادت برسانند.

 


 یکی از همرزمان شهید نقل می کند:


 بعد از محاصره بیمارستان شهر سنندج توسط نیروهای ضد انقلاب، شهید ملا محی الدین بیانی مأمور شد با نیروهای تحت امرش بیمارستان را آزاد کند. در این نبرد پای ملا محی الدین مجروح می شود، ولی ایشان از نبرد کناره گیری نمی کند و از نیروهایش می خواهد که به جلو پیشروی کنند و به دشمن مجال فرار ندهند. وقتی دو نفر از نیروهایش می خواهند به ملا محی الدین کمک کنند تا ایشان را از صحنه نبرد دور کنند، ممانعت می کند و می گوید دشمن را تعقیب کنید.

 


ساعت مچی شهید بیانی پس از 31 سال به دست همرزمش رسید


فرزند شهید محی الدین بیانی با اشاره به اینكه پدر شهیدش به او توصیه كرد این ساعت را بدست سردار رجبی برساند، گفت: چندی پیش پدرم به خوابم آمد و از من خواست تنها یادگاری كه پس از شهادت از ایشان بجا مانده بود را به فرمانده سپاه كردستان بدهم.

 


فرشید بیانی كه در زمان شهادت پدر سه سال داشت، می گوید: هیچ تصویری از دوران كوتاه زندگی در كنار پدر شهیدم به یاد ندارم و در طول دوران زندگی 2 بار پدرم را به خواب دیده ام یكی حدود 17 سال پیش بود و دومی چند وقت پیش كه به من توصیه كرد ساعت مچی اش را به سردار رجبی برسانم.

 


وی كه تنها همین ساعت را از پدر به یادگار داشت، افزود: چندی پیش بعد از دیدن این خواب، صبح روز با افتخار و برای عمل به توصیه شهید خدمت سردار رجبی رسیده و پس از شرح واقعه، ساعتی را كه سال ها بر دست خود می بستم را به ایشان تقدیم كردم.

 


بیانی اضافه كرد: امروز هنگامی كه ساعت را بر دستان سردار رجبی می بینم، از تحویل این امانت به ایشان بسیار خوشحال شدم كه هدیه شهید را تقدیم سردار رشید سپاه كردستان كرده ام.

 

واگویه های فرزند شهیدش:


پدرم! وقتی رفتی، دلم گرفت، آخر با تو می شد به پیشباز صنوبرها رفت و پرستو ها را تا دیار نور بدرقه کرد.
با تو می شد تا آن سوی پرچین دلها رفت و عشق خدائی را زیباتر دید.
با تو دلم چه آرامش غریبی داشت.
بگو ای مسافر نازنینم! بگو برای دیدن تو باید از کدام کوچه گذشت؟!
آری! تو شهادت را بر ماندن ترجیح دادی، چراکه روح بلند تو نمی توانست در این دنیای خاکی بماند.
خوشا به حالت که این دنیا نتوانست تو را در قفس تنگ خویش محبوس نماید، نگاهت نگاه عشق و فداکاری است.

 

بتول سرکانی مسئول بسیج جامعه زنان کردستان با حضور در خانواده این شهید بزرگوار و همچنین شهید جواد کاکه جانی از خانواده این شهیدان تجلیل بعمل آورد.

 

 

 

 

 

 

 

گزارش از مهوش رحیمی

 

انتهای پیام/

 



برچسب ها :


نظرات کاربران :

اولین نفری باشید که در مورد این مطلب نظر می دهید!

دیدگاه های ارسالی شما، پس از تایید توسط مدیریت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

نام *
 

کد امنیتی
 
   

ADS

اینجا محل تبلیغات شماست

ADS

 
جدیدترین ها / پربازدیدترین ها
Aftabedel Telegram Channel