Aftabedel Print Banner
پنجشنبه 16 شهریور 1396 / 08:31|کد خبر : 7061|گروه : اخــبــار زنــان

خاطراتی با عطر دلگیر دلتنگی در کُردستان؛

روایت 30 سال گمنامی یوسف گمگشته یک خواهر

روایت 30 سال گمنامی یوسف گمگشته یک خواهر

خواهر یک شهید گمنام می گوید: اینکه شما می‌پرسی انتظار چگونه است ،مثل این است، حال کسی را پرسیده باشی که در آتش آنقدر سوخته که فقط خاکسترش باقی‌مانده و در این شرایط به او بگویند چه حالی داری؟ چه جوابی می‌شنوید؟ از این حال بدتر هم هست؟

به گزارش خبرنگار آفتاب دل، حکایت انتظار را باید از خانواده ی شهیدی پرسید که چشم‌به‌راه خبری از فرزند خود، سال‏هاست با چشم گریان واژه انتظار را شرمنده خودکرده است. حکایت انتظار را باید از خواهر شهیدی پرسید که همراه مادر و خواهرهای دیگرش چشم‌به‌راه خبری از فرزند خود، سال‏هاست با چشم گریان واژه انتظار را شرمنده خودکرده است.


فراست مفاخری خواهر شهید گمنام طالب مفاخری است که سالهاست چشم انتظاری را طوری معنا کرده اند که حالش مانند آتشی است که آنقدر سوخته که تنها خاکسترش باقی مانده است.


وی خواهر طالب مفاخری است، شهیدی که سال 1366 همراه فرماندهانش برای پاکسازی عازم شهر مرزی مریوان می شوند و تا الان خبری از این شهید نبوده است.


طالب، بسیار پرتلاش و توانمند بود


طالب متولد سال 1352 از سنندج بود. ما 9 فرزند(6دختر و 3 پسر) بودیم، طالب فرزند اول خانواده بود. پدر ما کارمند سپاه بود و مادر ما خانمی خانه دار که تمام عشقش فرزندانش بودند؛. به دلیل این که پدر مشغله زیادی داشت مسئولیت رسیدگی به ما تا حد زیادی با مادرم و بردار بزرگم بود.


انقلاب که شد، درس و مدرسه را گذاشت کنار؛ گفت فقط امام!


طالب برای کمک به بسیجیان در پایگاه ها و مساجد از دبیرستان انصراف داد و به همکاری با بسیجیان پرداخت.


پس از کار به منزل می‌آمد گاهی در حین ناهار خوردن با من و خواهرم درباره درس و مدرسه حرف میزد و جویای کارها و برنامه هایمان. از صبح تا وقت غروب مشغول کار بود و نزدیکیهای عصر هم دوباره هراه بسیجیان بود.


وی انسان با پشتکار و اراده‌ای بود و همواره من و خواهرهایم را به تلاش در درس خواندن و داشتن هدف در زندگی تشویق می‌کرد.


 اعزام به جبهه


سال دوم دبیرستان بود که برای اعزام برای پاکسازی شهر مریوان همراه فرماندهانش اقدام کرد و راهی مناطق مرزی مریوان شد و از آن موقع تا به الان همه ی ما چشم انتظار هستیم فقط دوستانش سال 67 به ما اعلام کردند که آنها به مناطق مرزی رفتند و دیگر از آنها هیچ اطلاعی کسب نکردند و تمام زندگی مادرم به دعا تبدیل شده است ، و می گوید: شاید طالب برگردد... شاید پیکرش را برایم آوردند ... شاید طالبم زنده باشد و تمام روزها و شب ها را به این امید سپری می کند.


سال‌های سخت انتظار مثل کسی که در وسط شعله‌های آتش است، خاکستر شدم


روزهای سخت این سال‌ها دلتنگی‌اش هم زیاد بود. وقتی دلتنگ می‌شدیم بر سر خاک شهیدان گمنام می‌رفتیم. سخت بود تحمل‌اش نیروی زیادی می‌خواست. اینکه شما می‌پرسی چه حالی داشتم مثل این می‌ماند که حال کسی را پرسیده باشی که در وسط آتش آنقدر سوخته که فقط خاکسترش باقی‌مانده و در این شرایط به او بگویند چه حالی داری؟ چه جوابی می‌شنوید؟ از این حال بدتر هم هست؟ من هم درسال‌های سخت انتظار مثل کسی که وسط شعله‌های آتش باشد، خاکستر شدم سوختم.


خدا مقاومت را به ما عطا کرده است


او علت استحکامش در برابر سختی انتظار را صبری می‌داند که خداوند به او عطا کرده است، در این باره می‌گوید: احساس می‌کردم که خدا مقاومت را به من عطا کرده است هیچ وقت ابراز نارضایتی و ناراحتی نکردم چون به راهی می‌رفتند که امام‌مان گفته بود برای همین راضی بودیم.


سخن آخر:


ما هیچ توقعی نداریم فقط مردم قدر شهداء را بدانند؛ همانطور که طالب قبل از شهادتش همواره به شهدا احترام می‌گذاشت و قدرشناسشان بود. جوانان این مرز و بوم از جان خودگذشتند نگذاریم که خدای نکرده خونشان پایمال شود.

 


انتهای پیام/

 



برچسب ها :


نظرات کاربران :

اولین نفری باشید که در مورد این مطلب نظر می دهید!

دیدگاه های ارسالی شما، پس از تایید توسط مدیریت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

نام *
 

کد امنیتی
 
   

ADS

ADS

ADS

اینجا محل تبلیغات شماست

ADS

 
جدیدترین ها / پربازدیدترین ها
Aftabedel Telegram Channel