Aftabedel Print Banner
سه شنبه 31 شهریور 1394 / 08:16|کد خبر : 615|گروه : اخــبــار زنــان

دلمان تنگ است برای مهرهای به یادماندنی

دلمان تنگ است برای مهرهای به یادماندنی

یادش بخیر دوران صفا و صمیمیت و یک رنگی، یادش بخیر خندیدن های آرام و بی دغدغه، دلمان تنگ است برای سرود " باز آمد بوی ماه مهر ماه مدرسه "‌ و امروز مائیم و ‌دلتنگی آن روزها…

به گزارش خبرنگار آفتاب دل، ساعت هفت صبح است، با اینکه یک روز به پایان پاییز مانده است اما همه جا بوی کیف و کتاب نو و بهانه گیری برای خرید مدادهای رنگی ، کلاس های تازه رنگ شده را می دهد ، با اینکه هیچ ردی از آن دوران برایمان باقی نمانده است اما با آمدن پاییز و دیدن دانش آموزان کلاس اول در جشن شکوفه ها به وجد می آییم، وجدی که انگار دیروز با چشمانی گریان از مادرانمان خداحافظی می کردیم و مادری دیگر درس زندگی را به ما می آموخت.


سرود باز آمد بوی ماه مهر ماه مدرسه‌، دورانی را به یادمان می‌آورد که در آن صفا، صمیمیت و یک رنگی حرف اول را می‌زد و امروز مائیم و ‌دلتنگی آن روزها…


آری دلمان می خواهد باز روپوشی از مدرسه را به تن کنیم و در میان خنده ها و شادی و کتاب های تازه ی بچه ها خودمان را گم کنیم و به دنیای بچه گانه ای پا بگذاریم که آرام و بی دغدغه می خندند و تنها نگرانیشان پیدا کردن دوستی جدید است .


چه زیبا لحظه ای بود آن زمان که مثل همیشه بچه درس خوان ها معمولا ردیف های جلویی را پر می کردند ، بچه های شرور و غالبا مردودی در ردیف های آخر کلاس ، بچه های بازیگوش کنار پنجره ، متقلب ها کنار دیوار و بقیه هم بلا تکلیف هر جا که گیرشان می آمد می نشستند .


یادش بخیر روز اول مدرسه، روزی که با چشمان گریان از خواب بیدار شدم و با دلتنگی تمام به مدرسه رفتم.


همیشه اول مهرماه حال و هوایی خاص داره‌، خاطرات ماه مهر خاطره‌ای قدیمی از زندگی گذشته ماست، خاطراتی  که هنوز هم بوی برگه های کاهی کتاب های مدرسه، بوی دفترهای نو، زنگ تفریح، گچ‌های ‌رنگی و تخته پاک کن و البته سادگی‌های کودکی …


هفته اول مهر، برای همه ما در هر رده سنی که باشیم یادآور خاطرات فراوانی است‌، خاطراتی که درگذر این همه سال شاید کمرنگ یا بی‌رنگ شده باشند، اما یادآوری شان هنوز هم برایمان دلنشین است.


دلمان پر می زند برای گوشه ی حیاط و رفقای همکلاسی، برای استرس پرسیدن درس معلم و دلشوره هایش، برای صف بستن ها ،  غلط نوشتنجامدادی صورتی‌، زنگ تفریح‌، دویدن‌، بازی‌، آبخوری‌، لقمه‌ی نون پنیر و گردو‌، قهر و آشتی‌های کوچک داشتیم .


انتهای پیام/

 



برچسب ها :

دلتگی های روز اول مدرسهروز اول مدرسه در قدیمدلتگی همکلاسی ها

نظرات کاربران :

شاهرخ [سه شنبه 31 شهریور 1394 | 08:49] پاسخ

................. دفترت را می فروشی دخترم ؟ .................

باز شد درب کلاس و همچو رخش ..
قامت استاد زد بر دیده نقش ..
گفت بر پا مبصر و ، کلِّ کلاس ..
پر شد از یک ترس و یک بیم و هراس ..
درب را مبصر پس از یک لحظه بست ..
دست بالا برد و در جایش نشست ..
دیده گانی خشک و سرد و سخت گیر ..
بود در سیمای این استاد پیر ..
دیده چرخاند و نگاهی بر همه ..
کرد چون عباس اندر علقمه ..
با تحکّم گفت برجا ای کلاس ..
یک صدا گفتند آنها هم سپاس ..
بعد از آن استاد با لبهای ریز ..
گفت دفترهای انشا روی میز ..
یک به یک سر زد به کل میزها ..
باز گشت از پشت رخت آویزها ..
سر زد و دید و سر جایش نشست ..
چانه را انداخت در چنگال دست ..
گفت جمعا از شماها راضی ام ..
راضی از تدریسهای ماضی ام ..
درس انشای شماها خوب بود ..
هم مرتب بود و هم مرغوب بود ..

negar [سه شنبه 31 شهریور 1394 | 08:53] پاسخ

من خاطره اولین روز هیچ وقت از یادم نمی ره ....روز اول همراه مادر گرامی ام رفتم یادم خیلی گریه می کردم وقتی مادرم می خواست بره دلم می خواست همراهش برم اما نمی شد خلاصه نقشه فرار از مدرسه اومد توذهنم که سر یه فرصت مناسب نقشه امو عملی کنم ...زنگ خورد رفتیم سر کلاس مادرم هم تشریف بردند خونه من هم تو کلاس خیلی دلم برای مادرم تنگ شد بود زنگ تفریح که خورد از کلاس امدم بیرون خوشبختانه در مدرسه باز بود در یک فرصت مناسب با سرعت به سمت در مدرسه رفتم و اراونجایی فاصله خونه تا مدرسه مون راهی نبود با سرعت هرچه بیشتر شروع کردم به دویدن ....اول اصلا به پشت سر مو توجه نکردم یکبار که سرمو بگردونم دیدم کل مدرسه دنبال در حال دویدن هستنداز مدیر وناظم ومعلم وسری بچه هایی بیکار... اما هرگز به من نرسیدن ....خلاصه رسیدم خونه کنار حوض مشغول بازی شدم مادرم منو دیده تعجب کرد ....

اما از فردا مادر گرامی با من به مدسه می اومد تا وقتی که زنگ آخر پشت پنجره کلاس می ایستاد تادرسم تموم بشه با هم به خونه برگردیم ...خلاصه مادرموچند صباحی از کارو زندگی انداختیم روزها اول که کلا با معلم حرف نمی زم معلمم که خیلی مهربونیش گل میکرد منو می برد پای تخته تا لوح آموزشی رو براش نگه دارم .....هر کار می کرد تا منو باهاش حرف بزنم....
الانم وقتی یادم می آد خنده ام میگیره....

zahra [سه شنبه 31 شهریور 1394 | 08:55] پاسخ

منم مدرسه رادوست داشتم به خصوص معلم کلاس اولم که خیلی مهربون بود وهمیشه به یادش بودم تا اینکه پارسال بعد از 25 سال پیداش کردم معلم برادرزاده ام بود روز معلم با دوستم براش یه حافظ نفیس گرفتیم وبه مدرسه رفتیم خیلی خوشحال شد وبهمون گفت امسال بهترین روز معلم تمام سال های تحصیلم بود.جالب این بود که اسم همه بچه ها یادش بود واحوال اونارو می پرسید.هنوزم گاهی بهش سر می زنم وخاطرات گذشته را زنده می کنم.

یاس [سه شنبه 31 شهریور 1394 | 08:57] پاسخ

سلام خبرقشنگی بود انگار تمام بچه های هم دوره ی ما دلتنگ روز های آن زمان اند
نمیدونم چی شد که زمان یه دفعه ای اینجوری رنگ باخت انگار شیرینی دوران ما بیشتر بود
نمیدونم مدرنیته چجوری تونست اون همه صفا وصمیمیت رو کمرنگ بکنه
ولی به هر حال یادش بخیر

دیدگاه های ارسالی شما، پس از تایید توسط مدیریت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

نام *
 

کد امنیتی
 
   

ADS

اینجا محل تبلیغات شماست

ADS

 
جدیدترین ها / پربازدیدترین ها
Aftabedel Telegram Channel