Aftabedel Print Banner
شنبه 27 دی 1393 / 08:48|کد خبر : 165|گروه : اخــبــار زنــان

بمباران هوایی 28 دی واقعه ای فراموش نشدنی بر مظلومیت کردستان

بمباران هوایی 28 دی واقعه ای فراموش نشدنی بر مظلومیت کردستان

هر چند که شاید امروز با گذشت زمان، اندکی از زخم های بمباران 28 دی ماه 65 التیام یافته باشد ولی هنوز کوچه پس کوچه های شهر سنندج صدای ضجه مادران و در خون غلتیدن جوانان در روز 28 دی ماه را از یاد نبرده است و همچنان یادگارهای آن روز سنندج بر چهره شهر خودنمایی می کند.

به گزارش خبرنگار آفتاب دل، کدام سنندجی است که روز 28 دی ماه و خاطره ی جانبازی های مردم ایثارگر چهارباغ و پیر محمد و بلوار 28 دی را فراموش کند . در جریان این حمله ی وحشیانه ی دشمن تعداد کثیری از مردان و زنان و جوانان غیور در دفاع از انقلاب اسلامی شربت شهادت نوشیدند .

 
 آن روز، روز قحط باران و روز مرگ اقیانوس ها بود ، آن روز انگار که رنگین کمان عشق سر درآورده بود و شوقی دیگر در دل مردم به وجود آمده بود و باد مژده ی رفتن کبوتران عشق به خدا را می داد .
 
شهر شور و حال دیگری داشت مردم مثل روزهای قبل در تکاپو و تلاش و کوشش برای زندگیان بودند آفتاب به وسط آسمان نیلگون که رسید صدای دلنواز اذان روحیه ی دیگری به شهر و مردم بخشید .هنوز چند ساعتی از ظهر نگذشته بود که صدای خفاشان و عقاب های غول آسای دشمن مزدور به گوش رسید .هرکس در حال پیدا کدن پناهگاهی برای خویش بود .فریاد از آن لحظه های استخوان سوز.آن روز دل در تب و تاب بود و تا خط افق در امتدادی خون رنگ ، گل و گلاب و تابوت شهیدان دیده می شد .
 
شهیدان رفتند و ما در غریبی ماندیم و شرمنده گشتیم و از حسرت بی نصیبی و از مرگ شرمسار گشتیم آنها که پرواز آغاز پیوندشان بود رفتند .
 
آری از روز 28 دی ماه سال 65 می گوییم همان روزی که در شهرمان سنندج ، آلاله های فراوانی پر پر شدند ، روزی که تاریخ کردستان برای همیشه آن را در حافظه اش ثبت و ضبط کرده است .
 
کدام سنندجی است که روز 28 دی ماه و خاطره ی جانبازی های مردم ایثارگر چهارباغ و پیر محمد و بلوار 28 دی را فراموش کند . در جریان این حمله ی وحشیانه ی دشمن تعداد کثیری از مردان و زنان و جوانان غیور در دفاع از انقلاب اسلامی شربت شهادت نوشیدند .
 
 
در 28 دی ماه 1365 ، 220 نفر از مردمان کرد سنندج بر اثر بمباران هوايي حکومت بعث عراق به شهادت رسيدند که از این تعداد 90 نفر از آنان زنان و دختران سنندجی بودند ،  این روز به عنوان یکی از نمونه‌های مقاومت مردم ایران در تاریخ این مرز و بوم ثبت گردیده است و در این حمله 13 نقطه شهر سنندج از جمله آپارتمان‌هاي مسكوني ميدان شهرداري، خيابان فلسطين، چهارباغ، پيرمحمد، خيابان انقلاب، اكباتان و ميدان لشكر در اين روز مورد حملات و آماج هواپيماهاي رژيم بعث قرار گرفتند که بر اثر آن حدود 220 نفر شهید و 200 مجروح در خاک و خون افتادند.
 
زندگینامه شهید معظم چنور مشیری
چنور فرزند بتول و شکر الله در تاریخ یکم شهریور ماه 1358 در شهر سنندج دیده به جهان گشود. مادرش خانه دار و پدرش نظامی بود ، دوران کودکی اش را در آغوش پر مهر و محبت مادر گذراند و با رسیدن به سن مدرسه در دبستان ثبت نام شد تا به تحصیل علم و دانش بپردازد . او کلاس اول ابتدایی بود که در تاریخ 28/10/65 هواپیماهای رژیم خونخوار بعث عراق با بمباران نقاط مسکونی شهر سنندج تعداد کثیری از مردم بیگناه و بی دفاع شهر را به خاک و خون کشیده و بخشی از محلات شهر را به ویرانه تبدیل کردند .
 
شهید چنور در حالیکه فقط هفت بهار از زندگی اش را سپری کرده بود به همراه مادر و خواهر و برادر خردسال خود ،بر اثر اصابت ترکش بمب و راکت، شربت شهادت نوشیده و با بدن های قطعه قطعه به دیدار معبود شتافتند .پیکرهای مطهر این گلگون کفنان بر روی دستهای مردم عزادار تشییع و در جوار سایر شهداء این حادثه غمناک در گلزار شهداء بهشت محمدی سنندج به خاک سپرده شدند .
 
زندگینامه شهید شهناز وکیلی تجره
دهم شهریور ماه سال یک هزار و سیصد و چهل و چهار در شهر سنندج دیده به جهان گشود مادرش سعادت خانه دار و پدرش عبدالمجید کارمند اداره ی راه و ترابری سنندج بود که با کار و تلاش شبانه روزی هزینه ی خانواده اش را تأمین نمود .
 
دوران کودکی شهنا با بهره مندی از دلسوزی و احساس مسئولیت پدر و مادری مهربان سپری شد . با رسیدن به سن مدرسه و طلب علم و دانش ، به دلیل وضعیت نا مناسب مالی و نبود امکانات آموزشی از آموختن سواد محروم ماند و از زمانی که خودر ا شناخت به خانه داری مشغول گردید .
 
او دختری عفیف و پاکدامن و پایبند به انجام فرائضات دینی بود که در سال 1363 به عقد آقای غلامعلی زارعی درآمد .
 
 
اولین فرزند آنها در تاریخ 4/5/64 پا به عرصه ی وجود نهاد و پایه های زندگی مشترک آنها را مستحم تر گردانید . سرانچام یکسال بعد در تاریخ 28/10/65 در جریان بمباران هوایی شهر سنندج توسط هواپیمای رژیم بعث عراق به همراه مادرش سعادت ، خواهرش شیوا و فرزند خردسالش نینا هدف ترکش بمب قرار گرفتند و به در جه ی رفیع شهادت نائل آمدند .
 
منصور دانیانی تنها بازمانده ی 6 شهید بمباران هوایی 28 دی ماه 1365 
منصور دانانیانی تنها بازمانده ی خانواده ی 6 شهیدی است که 5 فرزند و همسرش را در این بمباران از دست داد وی خاطرات آن روز را این چنین بیان می کند :
 
شب بود ، حتی ستاره ها هم به ما لبخند می زدند درست بود خسته بودم اما شور و شوق بچه ها که دور هم نشسته بودیم باعث شده بود در پوست خود نگنجم . صبح با نسیم دلنوازی که بوی یاسهای زندگی را می داد از خواب بیدار شدم بعد از صرف صبحانه بیرون آمدم ماشین را روشن کردم و از خانه خارج شدم .
 
 
با بیرون آمدن از خانه هر روز دنیای تازه ای برایم شروع می شد با تلاشی که برای بدست آوردن رزق و روزی می کردم صبح را به ظهر رساندم و بعد از آن برای صرف نهار به خانه آمدم ، بچه ها همگی خوشحال و خندان بودند و بازی می کردند نمی دانم چرا ، اما از ته دل احساس غم می کردم ، وجودم را غم سنگینی فرا گرفته بود ، اما نمی خواستم به روی خودد بیاورم ، من هم با شادی آنها می خواستم شادی کنم ، بعد از آنکه نهار صرف شد آمدم و تاکسی را روشن کردم حتی تاکسی هم با زبان بی زبانی نمی خواست من خانه را ترک کنم .
 
 
کم صبر کردم و مجدداٌ ماشین را روشن کردم و با خانواده خداحافظی کردم . خداحافظی از خانواده برایم سخت بود چون ناراحت بودم ولی ناچار خانواده را ترک کردک و بیرون آمدم .
 
مشغول مسافرکشی بودم که ناگهان صدای آژیر خطر را از رادیوی تاکسی شنیدم ، فوراٌ تاکسی را کنار زدم و تمامی مسافرها و خودم از ماشین پیاده شده و به گوشه ای از خیابان پناه بردیم چند هواپیمای دشمن بعثی را بالای سرم مشاهده کردم دیگر خودم را فراموش کردم ، وجودم برایم هیچ شده بود اما همه جا جلوی چشمانم با بمب های بعثی خراب می شد می خواستم فریاد بزنم اما با دیدن صحنه های بمباران شده نفسی برایم نماده بود .
 
با اندوه و ترس فراوان راه خانه را پیش گرفتم اما این ترس دیگر ترسی نبود که در وجودم فراموش شدنی باشد نمی دانم چگونه با ماشین خودم را به خانه رساندم چون واقعاٌ احساس می کردم در پشت ماشین خودم نیستم اما علاقه به خانواده ام این نیرو و توان را به من داده بود که بتوانم خود را به خانه برسانم ، آمدم گفتم خدایا ، بارالها ، پروردگارا فرزندانم و همسرم را حفظ کن ، اما وقتی به منزل نزدیک شدم صحنه ی دلخراشی وجودم را لرزاند چون خانه دیگر خانه نبود ویرانه بود، انگار اصلاٌ خانه ای در آنجا نبوده .خروارها خاک بر روی هم انباشته شده بود فزیاد زدم،  از اعماق وجودم دوست داشتم با فریادم یکی از فرزندان دلبندم و یا همسرم جوابم رابدهند اما سکوت ، سکوت ، دوباره فریاد زدم حبیبه ، فرشاد ، فرانک ، فرید تنم لرزید دوباره فریاد زدم فرامرز ، فواد ، اماهیچ صدایی نشنیدم ، در آن لحظه از خدا می خواستم که وجود من را با نبود هر کدام از آنها از زمین بردارد . 
 
گفتم خدایا حداقل یک نفر از آنها را به من بازگردان اما هیچ کدام زنده نبودند عروسک فرزندم را دیدم حتی عروسک دستهایش را به سوی آسمان بلند کرده بود حتی عروسک هم به خدا می گفت پروردگارا تو خود ناظر باش  که بندگان خالص و بی گناهت چگونه قربانی توطئه های رنگارنگ استکبار جهانی می شوند .
 
انتهای پیام/


برچسب ها :


نظرات کاربران :

اولین نفری باشید که در مورد این مطلب نظر می دهید!

دیدگاه های ارسالی شما، پس از تایید توسط مدیریت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

نام *
 

کد امنیتی
 
   

ADS

ADS

اینجا محل تبلیغات شماست

ADS

 
جدیدترین ها / پربازدیدترین ها
Aftabedel Telegram Channel