Aftabedel Print Banner
شنبه 24 اسفند 1392 / 10:26|کد خبر : 102|گروه : اخــبــار زنــان

دوران دفاع چون گنجینه ای با ارزش در قلبم به یادگار مانده است

دوران دفاع چون گنجینه ای با ارزش در قلبم به یادگار مانده است

بانوی رزمنده کردستانی گفت: دوران دفاع در ذهن و قلب همه ی کسانی که از این وادی پرحادثه گذشتند چون گنجینه ای با ارزش به یادگار مانده است و همیشه و در هر لحظه از بودن در کنار رزمندگان و مجروحین لذت می بردم.

به گزارش خبرنگار آفتاب دل، قلل سر به فلک کشیده ی کردستان ، چشمه های زلال کوهسارانش ، شاهو و آربابا و چهل چشمه اش ،  مریوان و سقز و بانه اش همه و همه نشانه هایی از حضور زنان  ایثارگر و شهیدی دارند که ستارگانی در آسمان بی کران گمنامی هستند . همان شهاب هایی که بر شیطان خصم چون تیر انتقام الهی فرود می آمدند و عرصه را بر نوکران اجنبی تنگ می کردند و با خون خود سند وفاداری به نظام و انقلاب را امضا می کردند .


در کردستان شیر زنانی بوده اند که به خاطر حفظ ارزش های انقلاب اسلامی در مقابل ضد انقلاب ایستادگی کردند، آنان ناباوری در وجودشان راه نداشت و هراس امتحان آنها را به بیراهه نمی کشاند . جانهایشان بر سر مشت ها بود و ایمانشان در سراچه ی قلبهایان ، قلب های مطمئن که به جز یاد خدا نمی تپید و جز به نام او آرام نمی گرفت .


عزت قیصری رزمنده ی بیجاری در گفتگو با خبرنگار آفتاب دل گفت: روزها به سرعت  سپری شدند و کاروان زندگی ام مرا با خود از دنیای کودکی به جهان نوجوانی و بعد به دیار جوانی برد و من17 ساله شدم من روزهایی که آتش دشمن جبهه ی کردستان را داغ کرده بود وارد جبهه شدم نوجوانی و جوانی ام در جبهه ی کردستان و ترس از کومله و دموکرات ها و دلهره از آنها و زیر آتش دشمن سپری می شد جوانی ام را به جبهه و سنگرم بخشیدم وقتی به خود آمدم دیدم چند سال از بهترین سال های عمر و جوانی ام گذشت افسوس که دیگر برنمی گردد آن روزهای جوانی.


2) در مورد مقطع تحصیلی و دوران تحصیلی خودتان توضیح بفرمایید؟
دوران تحصیلی تا مقطع دیپلم در شهرستان بیجار گذراندم و دوره ی کاردانی تکنسین اتاق عمل را در استان کردستان گذراندم.
3) از چه سالی برای کسب درآمد و اشتغال وارد صحنه اجتماع شدید؟
از سال 1363 وارد صحنه اجتماعی شدم.
4) در مورد فعالیت سیاسی مذهبی و فرهنگی قبل از انقلاب صحبت بفرمایید؟
زمانی که سن و سال کمی داشتم با نام امام آشنا شدم من عشق خاصی به امام پیدا کردم و با علاقه ی زیادی به کسب اطلاعات بیشتری در خصوص شخصیت ایشان قدم برداشتم در مساجد تشکیل جلسه می دادیم و در مراسم مذهبی و راهپیمایی شرکت می کردیم و همچنین نوارهای سخنرانی حضرت امام را گوش می دادیم و اعلامیه و نوارها را مخفیانه توزیع می کردیم و با گروههای مخالف انقلاب مبارزه می کردیم در نماز جمعه شرکت داشتیم به سپاه می رفتیم و در فعالیت های مختلف شرکت می کردیم  
5) چه نقشی در پیروزی انقلاب و هشت سال دفاع مقدس داشتید؟
من در ساعت ساعت و لحظه لحظه ی پیروزی انقلاب نقش داشتم و در تمام اوقات زندگی ام در خدمت انقلاب و امام (ره) و دفاع مقدس بودم.
6) در مورد فعالیت های خود پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسامی صحبت فرمایید؟
در جبهه فعالیت های مختلفی و مسئولیت های زیادی داشتم مسئولیت بخش رزمندگان ، مسئولیت بخش جانبازان و جراحی و داخلی و اورژانس و بیمارستان صحرایی و پناهگاه و انبار دارویی و تدارکات و تخلیه مجروحین و آموزش کمک های اولیه به زنـان روستا با اطلاعات سـپاه همــکاری داشتم تـرجمه کردن نامه هایی که از گروهکها به دست می آمد بر عهده ی من بود.
7) در زمینه فعالیت های خود در سپاه و بسیج توضیح دهید؟
فعالیت های من از سال58 شروع گردید و با جان و دل با تمام ارگانهای سپاه و بسیج و کمیته و جهاد فعالانه همکاری داشتم و دارم و هم اکنون عضو فعال بسیج و عاشق انقلاب هستم و چون خون و گوشت و پوستم از سپاه و بسیج است تا زنده ام نسبت به این ارگانها وفادار خواهم ماند چون یادگار امام راحل می باشد.
8) خاطرات خود را در دوران دفاع مقدس و پس از آن بیان فرمایید؟
دوران دفاع در ذهن و قلب همه ی کسانی که از این وادی پرحادثه گذشتند چون گنجینه ای با ارزش به یادگار مانده است در کنار رزمندگان و مجروحین که بودم واقعاً از با آنها بودن و در کنارشان قرار گرفتن لذت می بردم لذتی که در سالهای بعد از جنگ هر چه سعی کردم نتوانستم مانندش را پیدا کنم و این چنین برادرانی و این چنین مکانی پیدا کنم. پس از دوران دفاع جنگ تمام شد و من با یک تجربه روحی و روانی عظیم که مرا  30  سال آب دیده تر و پیر تر کرده بود اکنون که فکر می کردم یک نیروی رزمی و یک رزمنده شجاع باشم . بعد از جنگ چه سخت است ماندن و زندگی کردن


9) در مورد همرزمان و رزمندگان دوران دفاع مقدس صحبت فرمایید؟
شــهید قاسم نصرالهی فرمانده سپاه بانه ، ضمن همرنگ نمودن لباس خود با لبـاس بسیجیان طـوری رفتار می کرد که گویی فقط یک بسیجی است همیشه او را در لباس ساده ی بسیجی می دیدم ما افتخار می کردیم که نصرالهی فرمانده ی ماست و همه به فرماندهی او می بالیدیم.


شهید ابراهیم کریمی مسئول بهداری سپاه که خصوصیات اخلاقی خوب ایشان باعث می شد که ما نیروها با دلگرمی و پشتکار بیشتری انجام وظیفه کنیم . مهربانی و دلگرمی دادن به نیروهایش خصوصاً ما خواهران،


در مورد تلاش مظلومانه و ناشناخته نیروهای گمنام و اعزامی و داوطلب به کردستان بخصوص در آن سال های پرآشوب رفتن به منطقه های ناامن و آلوده و مسیرهای کوهستانی و گردنه های خطرناک و کمین گاه های فراوان با آن مشکلات با اکیپ پزشکی و گرفتن چنین مسئولیتی کار بسیار سخت و دشواری بود مشکلات زیادی داشت و در این اوضاع جنگ رفتن به این ماموریت های پر خطر دل شیر می خواست که ما داشتیم.


 ما سرچشمه دلهره و ترس و خطر را در وجودمان کشته بودیم مشکلات بعضی ها را آب می کند و بعضی ها را آبدیده و ما امدادگران را آبدیده کرده بود.
از روستاهای اطراف بانه خاطرات زیادی دارم این روزها و ساعت ها همیشه در ذهنم ماندگار است خاطرات گذشته همیشه همراهم است خاطراتی که جوانیم را در آن می بینیم. زمانی که سرم گرم مجروحین عملیات و درگیری بمب باران نبود قسمت عمده ای از وقت مان را به ارتباط برقرار کردن با مردم روستاها صرف می کردیم با اکیپ پزشکی به بیشتر منطقه ها می رفتیم برای کارهای پزشکی و پرستاری و درمان و آموزش امدادگری و آموزش نظامی به مردم روستا و کار فرهنگی را در منطقه های کردنشین مهم تر از کار امدادگری می دانستیم


. صرفاً کار امدادی و نظامی تاثیر کمتری داشت اما وقتی با کار فرهنگی عجین می شد عمق بیشتر می یافت و کار تبلیغات که خود امر مهمی است.


 خاطره ای که برای شما نقل می کنم خاطره های تلخ و ماندگار است که با گذشت سالها هنوز آن خاطره دقیق و روشن در ذهن دارم . شهید حاج قاسم نصرالهی برای مردم بانه فردی آشنا و چهره ای ماندگار و پرافتخار است وی که فرماندهی سپاه بانه را در سالهایی از دوران جنگ بر عهده داشت برای مردم منطقه نقش پدری دلسوز و خدمتگزاری صادق داشت.
امید که الگویی برای مدیران امروز و جوانان که همانا مدیران آینده این آب و خاکند قرار گیرد. در زمان شهید نصرالهی که منطقه بانه بودم روزهای که مجروح نداشتیم و خبری از بمباران و درگیری و عملیات نبود با اکیپ پزشکی به روستاهای بانه با تمام خاطرات به دورترین روستاها چه پاکسازی شده و چه پاکسازی نشده ماموریت داشتیم و در روز به چند منطقه می رفتیم مورخه1/3/1365 ماموریت به منطقه ای به اسم روستای زله و منطقه بُل حسن که نزدیک رودخانه چومان بود برویم که این رودخانه مرز بین ایران و عراق بود. آماده حرکت بودیم .کیف کمکهای اولیه را از کتفم آویزان کرده بودم به همراه دکتر محبوب که خارجی بود و راننده آقای امیر آذر به نام خدا شروع به حرکت کردیم.


روز بعد مورخه2/3/1365 ساعت8 صبح از دفتر فرماندهی با بیمارستان تماس گرفتند مرا خواستند گفتند هر چه سریعتر خودت را به دفتر فرماندهی برسان آن روز را خوب به خاطر دارم از بیمارستان خارج شدم با عجله مسیر را طی می کردم شهر خلوت بود از کوچه و محله هیچ زن و بچه ای عبور نمی کرد گویی شهر مرده ها بود و زن و بچه ای در آن زاده نشده بود. کوچه و پس کوچه ها را با سرعت پیمودم ضربان قلبم به شدت می زد از شدت خستگی زیاد نفس نفس می زدم در دل می گفتم خدایا برادر نصرالهی چه کارم دارد بالاخره به دفتر ایشان رسیدم با یک یا الله گفتن داخل دفتر شدم بعد از سلام و خسته نباشید روی صندلی نشستم ایشان با کلامی جدی که قاطعیت از کلامش می بارید یادش بخیر چه شیرین بود کلامش و چه نگران بود نگاهش چهره  گرفته و پر فکری داشت یک ناراحتی خاصی توی چهره اش نمایان بود گفتند خبر داری که دیروز نزدیک بوده اسیر شوید من خیلی قاطع همان طور که رویم  را سفت گرفته بودم و سرم پایین بود گفتم بله از همه چیز خبر دارم و فکر همه چیز را کرده ام تمام هم و غم من امداد رسانی به رزمندگان است. ولی من در این راه نه از اسارت بیم دارم و نه از شکنجه و کشته شدن ترسی در دل دارم و هیچ وقت به ترس فکر نمی کنم و ترس در وجودم نیست.

خودم را برای همه اتفاق ها مثل شهادت و اسارت و جانبازی آماده کرده ام و در سخت ترین و خطرناک ترین مهلکه ها حاضر هستم و هیچ واهمه ای از مرگ ندار مو هیچ گروهکی نمی تواند مرا بلرزاند و یا از راه دین و هدف باز دارد و هدف را هرگز فراموش نمی کنم که ایمان و عشق و هدف نه دشمن می شناسد و نه سختی کار برای خدا زمان  و مکان و ترس و وحشت از دشمن ندارد من قلبم فقط برای پیروزی اسلام می تپد من هم سرباز هستم و هم پرستار هرگاه کار پرستاری ام تمام شد سرنگ را کنار می گذارم و اسلحه در دست می گیرم که کار پرستاری تبدیل می شود به کار رزمی.


برادر نصرالهی فرمودند  تمام حرف های شما را قبول دارم ولی شما فکر نمی کنید که منطقه های ناامن برای شما خطر داشته باشد احتمال دارد در جاده ها یا در روستاها با مشکل روبرو شوید و خدایی ناکرده موردی برای شما پیش بیاید ما زیر سئوال می رویم این بزرگوار با لحن برادرانه و سرشار از ایمانشان مرا نصحـیت مـی کردند و من فـقط گوش می کردم چه گـوارا و شـیرین سـخن می گفت شیوه بیانـش بسیار دلنـشین و چون از صمیم قلـب بود لاجـرم بر دل می نشست طنین صدایش هنوز هم در گوشم جاری است. این حرف ها با تمام وجود می زد و من به گفته هایش ایمان داشتم و این کلمات شهید بزرگوار مثل سند زنده و جاوید در قلبم مانده است. هر وقت به حرف های او می اندیشم بغض راه گلویم را سد می کند و پرده ای از اشک چشمانم را می پوشاند و جلوی نگاهم را می گیرد.


انتهای پیام/



برچسب ها :


نظرات کاربران :

اولین نفری باشید که در مورد این مطلب نظر می دهید!

دیدگاه های ارسالی شما، پس از تایید توسط مدیریت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

نام *
 

کد امنیتی
 
   
 
جدیدترین ها / پربازدیدترین ها
Aftabedel Telegram Channel